روز گشتن
مترادفها
گشت زدن، پرسه زدن
متضادها
ماندن، مستقر شدن
لغت نامه دهخدا
روز گشتن. [ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) روز شدن. روشن شدن:
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو.سعدی.روشن روان عاشق در تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان.سعدی.