لغت نامه دهخدا
روانیدن. [ رَ دَ ] ( مص ) جاری کردن. جریان دادن. ( از اشتینگاس ): اِمْعان؛ رفتن آب و روانیدن آن. ( تاج المصادر بیهقی ). و رجوع به رواندن شود. || رایج کردن. سبب رایج شدن. || فرستادن. ارسال کردن. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). || مناسب و لایق شدن. سزاوار گشتن. || قابل خرید و فروخت شدن متاع. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ).
روانیدن. [ رُ دَ ] ( مص ) سبب روییدن شدن. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ). روییدن کنانیدن. ( ناظم الاطباء ). رویانیدن. رویاندن. ظاهراًلهجه ای در رویانیدن است. و رجوع به رویانیدن شود.