ذوالرأی

مترادف‌ها

خردمند، صاحب نظر

لغت نامه دهخدا

ذوالرأی. [ ذُرْ رَءْی ْ ] ( اِخ ) لقب حباب بن المنذر الأنصاری از آنرو که بحضرت رسول ( ص ) اشاره کرد که بر سر آب بدر فرودآید و رسول اکرم در قبول رای او متردّدگونه بود در این حال جبرئیل نزول کرد و خبر داد که رأی رأی حباب است. ( از المرصع ).
ذوالرأی. [ ذُرْ رَءْی ْ ] ( اِخ ) لقب عباس بن عبدالمطلب عم رسول اکرم صلوات اﷲ علیه. از آنروی که آراءاو در امر قوم بیشتر صائب بوده است. ( از المرصع ).

جمله سازی با ذوالرأی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در جلسات مهم شورای عالی کشور، حضور یک فرد ذوالرأی و باتجربه می‌تواند به اتخاذ تصمیمات درست و جلوگیری از بحران‌های احتمالی در جامعه کمک کند.

💡 او به عنوان یک سیاستمدار برجسته و ذوالرأی شناخته می‌شد که همیشه با نگاهی عمیق و منطقی به مسائل پیچیده اجتماعی و سیاسی می‌نگریست.

💡 برای حل اختلافات حقوقی بسیار پیچیده، حتماً باید به مشورت با یک حقوقدان ذوالرأی و صاحب‌نظر مراجعه کرد تا عدالت به درستی اجرا شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران