خندانمند
مترادفها
خندان، شادمان، خوشحال، متبسم، شاد
متضادها
غمگین، افسرده، ناخشنود
لغت نامه دهخدا
خندانمند. [ خ َ م َ ] ( ص مرکب ) خندان. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گواژه که خندانمندت کند
سرانجام با دوست جنگ افکند.ابوشکور بلخی.
خندان، شادمان، خوشحال، متبسم، شاد
غمگین، افسرده، ناخشنود
خندانمند. [ خ َ م َ ] ( ص مرکب ) خندان. ( یادداشت بخط مؤلف ):
گواژه که خندانمندت کند
سرانجام با دوست جنگ افکند.ابوشکور بلخی.