لغت نامه دهخدا
خسباندن. [ خ ُ دَ ] ( مص ) خوابانیدن. خسبانیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بخسبانم ترا من می خورم ناب
که من سرمست خوش باشم تو در خواب.نظامی.بخفت و بخفتن بخسباندشان
چو برخاست بر خاک بنشاندشان.نظامی.چنان خسبان چو آید وقت خوابم
که گر ریزد گلم ماند گلابم.نظامی.نخسبم تا نخسبانم سرت را
نیایم تا نیارم دلبرت را.نظامی.