حساب نمودنی

مترادف‌ها

قابل محاسبه، معین، مشخص، قابل برآورد

متضادها

غیرقابل‌محاسبه

لغت نامه دهخدا

حساب نمودنی. [ ح ِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( ص لیاقت ) سزاوار حساب کردن. قابل اعتبار. قابل فرض.

فرهنگ فارسی

سزاوار حساب کردن

جمله سازی با حساب نمودنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در سیستم‌های حسابداری پیشرفته، هر تراکنش مالی باید به صورت دقیق و در حساب نمودنی مربوطه ثبت شود تا گزارش‌های مالی سالانه کاملاً شفاف باشند.

💡 مدیر مالی شرکت تاکید داشت که تمامی هزینه‌های عملیاتی باید در حساب نمودنی پروژه‌های جاری ثبت گردند تا هزینه‌کرد واقعی هر پروژه مشخص شود.

💡 برای مدیریت بهتر جریان نقدی، حسابدار باید دقت کافی داشته باشد تا مبالغ واریزی و پرداختی را به درستی در حساب نمودنی مربوط به هر مشتری قرار دهد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران