جفتیدن

مترادف‌ها

جفت شدن، پیوستن، متحد شدن، همراه شدن

متضادها

جدا شدن، جدایی

لغت نامه دهخدا

جفتیدن. [ ج َ دَ ] ( مص ) خم کردن. ( اشتنگاس ). || چفته و داربست ساختن درخت مو را.

فرهنگ فارسی

خم کردن یا چفته و داربست ساختن درخت مو را.

جمله سازی با جفتیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 وقتی کوهنورد در مسیر شیب‌دار و ناهموار با احتیاط حرکت می‌کرد، ناگهان پای او سُر خورد و به دلیل نبود تکیه‌گاه مناسب، به زمین جفتیدن کرد.

💡 در آن حادثه ناگوار که در میان جمعیت اتفاق افتاد، بسیاری از افراد بر اثر فشار جمعیت دچار عدم تعادل شده و به زمین جفتیدن یافتند.

💡 در مسابقه دو سرعت، ورزشکار با تمام توان در حال حرکت بود که ناگهان دچار گرفتگی عضلانی شد و در میانه مسیر به زمین جفتیدن نمود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران