تارانیدن

لغت نامه دهخدا

تارانیدن. [ دَ ] ( مص ) تاراندن. پراکندن. فراری ساختن. دور کردن. با حرکتی یا عملی یا گفتاری کسی یا حیوانی را ترساندن و به رفتن واداشتن. چیزی را از هم پاشیدن. رجوع به تاراندن شود.

فرهنگ معین

(دَ ) (مص م. ) نک تاراندن.

ویکی واژه

نک تاراندن.