بچنگ اوردن

مترادف‌ها

به چنگ آوردن، ربودن، گرفتن، تصاحب کردن

متضادها

از دست دادن، بخشیدن

لغت نامه دهخدا

( بچنگ آوردن ) بچنگ آوردن. [ ب ِ چ َوَ دَ ] ( مص مرکب ) به دست آوردن. در اختیار گرفتن. به دست کردن:
باز دستم بزیر سنگ آورد
باز پای دلم بچنگ آورد.انوری.ز شیرین مهر بردارم دگربار
شکرنامی بچنگ آرم دگربار.نظامی.

فرهنگ فارسی

( بچنگ آوردن ) بدست آوردن در اختیار گرفتن.

جمله سازی با بچنگ اوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او پس از ساعت‌ها جستجو در بازار قدیمی، بالاخره توانست یک کتاب نایاب و قدیمی را برای تکمیل مجموعه شخصی خود بچنگ آورد.

💡 رقابت بسیار شدیدی میان فروشندگان وجود دارد تا بتوانند بهترین محصولات ارزان‌قیمت را از تأمین‌کنندگان اصلی برای عرضه به مشتری بچنگ آورند.

💡 در دنیای پرجنب‌وجوش تجارت، کسانی موفق می‌شوند که بتوانند فرصت‌های طلایی و بسیار سودآور را خیلی سریع‌تر از دیگران بچنگ آورند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران