بفعل اوردن
مترادفها
انجام دادن، به کار بستن، پدید آوردن
لغت نامه دهخدا
( بفعل آوردن ) بفعل آوردن. [ ب ِ ف ِ وَ دَ ] ( مص مرکب ) پدید کردن. بظهور آوردن. از مرحله قوه به فعل آوردن:
هر آنچ امروز بتواند بفعل آوردن از قوت
نیاز و عجز گر نبود ورا چه دی و چه فردا.ناصرخسرو.و رجوع به فعل شود.
جمله سازی با بفعل اوردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مدیریت شرکت تصمیم گرفت با استفاده از بودجهی جدید، برنامههای توسعهی صنعتی را به فعل آوردن و آنها را در پروژههای بزرگ اجرایی کند.
💡 هدف اصلی ما در این مرحله از فعالیت، تبدیل تمام تئوریهای علمی به عملی و به فعل آوردن آنها در محیطهای واقعی و کاربردی است.
💡 بسیاری از سازمانها در رسیدن به موفقیت شکست میخورند، زیرا توانایی لازم برای تبدیل برنامههای روی کاغذ به واقعیت و به فعل آوردن آنها را ندارند.