برزوشیدن

لغت نامه دهخدا

برزوشیدن. [ ب َ دَ ] ( مص ) تراویدن. ( یادداشت مؤلف ):
تا مشک سیاه من سمن پوشیده ست
خون جگرم بدیده برجوشیده ست
شیری که بکودکی لبم نوشیده ست
اکنون ز بناگوشم برزوشیده ست.عسجدی.