بانگ برکشیدن
مترادفها
فریاد زدن، داد زدن، بانگ زدن، فریاد کشیدن، نعره زدن
متضادها
نجوا کردن، پچپچ کردن، سکوت کردن
لغت نامه دهخدا
بانگ برکشیدن. [ ب َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) فریاد زدن. بانگ بلند کردن. فریاد کردن:
من بانگ برکشیدم و گفتم که ای دریغ
اسلامیان به کعبه و ما در کلیسیا.خاقانی.
فرهنگ فارسی
فریاد زدن بانگ بلند کردن
جمله سازی با بانگ برکشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هدف اصلی او از این اقدام جسورانه، بانگ برکشیدن برای حقوق مظلومان و جلب توجه جهانیان نسبت به این بیعدالتیهای بزرگ و بسیار طاقتفرسا بود.
💡 هیچ راهی برای پایان دادن به این سکوت مرگبار در جامعه وجود نداشت، مگر بانگ برکشیدن با صدایی بسیار بلند و اعتراض به شرایط موجود.
💡 تصمیم نهایی او برای بانگ برکشیدن در برابر ظلم و بیعدالتی، باعث شد تا بسیاری از افراد نادیده گرفته شده نیز با او همراهی کنند.