استملال
مترادفها
خستگی، فرسودگی
لغت نامه دهخدا
استملال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) املال. ( زوزنی ). بستوه آمدن.( منتهی الارب ). || غمگین شدن. تنگدل شدن.
خستگی، فرسودگی
استملال. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) املال. ( زوزنی ). بستوه آمدن.( منتهی الارب ). || غمگین شدن. تنگدل شدن.