استحماق
مترادفها
حماقت، نادانی
متضادها
خردورزی، عقلانیت، هوشیاری
لغت نامه دهخدا
استحماق. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) احمق شمردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) ( زوزنی ). || کار احمقانه کردن. || گول و بی عقل شدن. ( منتهی الارب ).
حماقت، نادانی
خردورزی، عقلانیت، هوشیاری
استحماق. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) احمق شمردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ) ( زوزنی ). || کار احمقانه کردن. || گول و بی عقل شدن. ( منتهی الارب ).