لغت نامه دهخدا
اخصاب. [ اِ ] ( ع مص ) فراخ سال شدن. || فراخ سال یافتن. ( تاج المصادر بیهقی ). || فراخ حال گردیدن. || بابر شدن زمین. ( تاج المصادر بیهقی ). باثمر و برومند شدن زمین. آبادان شدن زمین. || اخصاب عِضاه؛آب تا ریشه های آن رسیدن. || فربه کردن.
اخصاب. [ اَ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ خِصْب و خُصب. || جامه هاست مشهور. ( تاج العروس از صاغانی ). || بلدٌ اَخصاب؛ شهری بافراوانی.