لغت نامه دهخدا
حسن حلیمی. [ ح َ س َ ن ِ ح َ ] ( اِخ ) ابن محمدبن حسن. برادر حسین حلیمی بود. ( تاج العروس، ماده ح ل م ).
حسن حلیمی. [ ح َ س َ ن ِ ح َ ] ( اِخ ) ابن محمدبن حسن. برادر حسین حلیمی بود. ( تاج العروس، ماده ح ل م ).
ابن محمد بن حسن برادر حسین حلیمی بود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهان مست است نرمی کن که من ایدون شنودهستم که با مستان و دیوانه حلیمی بهتر از تندی
💡 از کریمی و حلیمی است که می بنیوشی نعرهٔ زاغ و زغن چون نغم موسیقار
💡 باقیان جمله غرق نفس و هوی مانده اند از حلیمی تو شها
💡 مرکب است کریمی در او به خلقت و طبع بدان صفت که حلیمی به بردبار اندر
💡 به قضا حاجت پیش تو ستادستم وز حلیمی به تو اندر نفتادستم