لغت نامه دهخدا
زبونی دیدن. [ زَ دی دَ ] ( مص مرکب ) خواری کشیدن. ( آنندراج ). رجوع به زبون، زبون شدن، زبون گشتن، زبونی کشیدن، و زبونی شود.
زبونی دیدن. [ زَ دی دَ ] ( مص مرکب ) خواری کشیدن. ( آنندراج ). رجوع به زبون، زبون شدن، زبون گشتن، زبونی کشیدن، و زبونی شود.
خواری کشیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میلی چنین که جان را، بگرفته غم گریبان بختت به این زبونی، با او کجا برآید
💡 بسان اوحدی خواری به راه عشق این خوبان زبونی جورکش خواهند و مسکینی بلا دیده
💡 آن دل که چو تو عشق زبونی نگرفت افسوس که خون گرفت و خونی نگرفت
💡 حیدر صفدر کهگر با عرش می رفتی به خشم از زبونی عرش را با فرش یکسان داشتی
💡 این اشک گریز پا که خونی من است در خون من از عین زبونی من است