زبونی کشیدن

لغت نامه دهخدا

زبونی کشیدن. [زَ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) زبون شدن. ( آنندراج ). تحمل خواری. خفت کشیدن. تن به زبونی دادن:
بدین خوبی چنین درمانده چونی
چرا چندین کشی آخر زبونی.جامی.رجوع به زبون، زبونی، زبون شدن و زبونی کردن شود.

جمله سازی با زبونی کشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وان سه دیگر چو سگ خسته تسلیش بدان که زبونی به کف آید که ازو باشد کم

💡 مجوی از عیب بر موری فزونی که در قدرت تو چون موری زبونی

💡 شیر نر از زبونی بز بود پیش من و اکنون اسیر حیلت روباه ماده‌ام

💡 زبونی چه دیدی تو در کار ما که بردی سر از خط پرگار ما

💡 قانع به زبونی مشو از نفس که اینجا گردن کسی افراخت که خصم سرآورد

💡 من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیم این بلاها به سرم بخت زبون می‌آرد

خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
ماتیک یعنی چه؟
ماتیک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز