دیوان نهادن

لغت نامه دهخدا

دیوان نهادن. [ دی ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) محکمه و دادگاه تشکیل دادن. برپا کردن دیوان. محکمه قضاوت ترتیب دادن: بوسهل دیوانی بنهاد و مردم را درپیچید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 470 ). رجوع به دیوان راندن و دیوان کردن شود. || کنایه از داوری کردن. ( آنندراج ). || دفتر حساب روز قیامت برپا کردن. دیوان روز جزا ترتیب دادن:
کرم کن که فردا که دیوان نهند
منازل به مقدار احسان دهند.سعدی.

فرهنگ فارسی

محکمه و دادگاه تشکیل دادن.

جمله سازی با دیوان نهادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو بگرفت رسم و ره بندگی ز دیوان سرآمد بر او زندگی

💡 پراندیشه گشت و سپه را بخواند سران را به دیوان بخشش نشاند

💡 ثنای عزم تو نارم نبشت در دیوان که همچو باد پراکنده می‌کند دفتر

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز