پای کوبیدن

لغت نامه دهخدا

پای کوبیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) زدن کف پای بر زمین یا چیزی دیگر بسختی. رقص. پای بازی کردن. رقصیدن:
یکی چامه گوی و دگر چنگ زن
یکی پای کوبد شکن بر شکن.فردوسی ( شاهنامه ج 4 ص 1879 ).آنکه گوید های و هوی و پای کوبد هرزمان
آن بحق دیوانگی باشد مخوان آنرا طرب.ناصرخسرو.بیندیش از آن خر که بر چوب منبر
همی پای کوبد به الحان قاری.ناصرخسرو.آن یکی برجهد چو بوزنگان
پای کوبد بنغمه طنبور.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) پا کوفتن

جمله سازی با پای کوبیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شرکت‌کنندگان در مراسم چهلم حنانه کیا در نوشهر شعارهایی سر دادند. مراسم چهلم مهسا موگویی به اعتراض بزرگ در این شهر منجر شده و مردم در فولاد شهر اصفهان تظاهرات کرده‌اند. مردم در فولاد شهر به خیابان‌ها آمدند و شعارهای اعتراضی سر دادند. دریای خونی که بین مردم معترض و حکومت ایجاد شده بود با پای کوبیدن جوانان فولاد شهر بر زمین فریاد شعار «خون، خون، خون» خود را نشان داد. مردم اراک در هفتمین روز درگذشت مهرشاد شهیدی از کشته‌شدگان اعتراضات، برای گرامیداشت یاد او، به خیابان‌ها آمده‌اند. همچنین امام جماعت حکومتی یکی از مساجد زاهدان در پی حمله مسلحانه کشته شد.

نخودچی یعنی چه؟
نخودچی یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
تعامل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز