کفایت داشتن. [ ک ِ ی َ ت َ ] ( مص مرکب ) لایق بودن. شایستگی داشتن. ( فرهنگ فارسی معین ):
زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی.سعدی.|| از عهده اداره امور به وجهی نیک برآمدن. ( فرهنگ فارسی معین ). کارآمد و کاردان بودن: کار وی صاحب دیوانی است که هم کفایت دارد هم امانت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 373 ). ابوالحسن عقیلی نام دارد و جاه و کفایت. ( تاریخ بیهقی ایضاً ص 373 ). ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی کفایت دارد و جود هم. ( چهار مقاله ص 52 ).
( ~. تَ ) [ ع - فا. ] (مص ل. ) بس بودن، بس شدن.
( مصدر ) ۱ - لایق بودن شایستگی داشتن. ۲ - از عهد. ادار. امور بوجهی نیک بر آمدن: ماکان مردی دلیر است و با دلیری و مردی کفایت دارد وجود هم.
بس بودن، بس شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا ز قرب گرانان همین کفایت بس که کوه قاف سبک شد به دل چو عنقایم
💡 در کفایت نام جوی از پادشاه نامجوی در وزارت کامیاب از پادشاه کامیاب
💡 وزیری، که او را کفایت مهیا وزیری، که او را جلالت مسخر
💡 مگر بروز فراقت حدیث هجر بگویم که شام هجر ندارد باین حدیث کفایت
💡 از کلک تو به گاه کفایت جهان شود تیر فلک ز شرم چو تیر تو از کمان
💡 کلک تو در مصاف کفایت اسیر کرد شمشیر آب داده و تیر خدنگ را