لغت نامه دهخدا
کافرخوی. [ ف ِ / ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه خوی کافران دارد. کافرصفت. جفاجو. جفاپیشه. محارب. ستیزه گر:
روی درکش ز دهر دشمن روی
پشت بر کن به چرخ کافرخوی.خاقانی.
کافرخوی. [ ف ِ / ف َ ] ( ص مرکب ) آنکه خوی کافران دارد. کافرصفت. جفاجو. جفاپیشه. محارب. ستیزه گر:
روی درکش ز دهر دشمن روی
پشت بر کن به چرخ کافرخوی.خاقانی.
( کافر خو ی ) ( صفت ) ۱ - کسی که اخلاق کافران دارد کافر صفت. ۲ - ستمگر جفاجو: [ روی در کش ز دهر دشمن روی پشت بر کن بچرح کافر خوی ]. ( خاقانی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرانجام در هفدهم جدی سال ۱۳۵۹ خورشیدی، مردان تفنگ بهدست، زیر نام جهاد با کمونست و کافر، بهدستور چند ارباب و زورگو، بنگیچه را بهقتل رساندن.
💡 طوف بتخانه فروغی چه کند گر نکند که بتان شکر و او هم دل کافر دارد
💡 در قسمت جنوب شرقی روستای خوارخون قلعه ای بنام کافر قلعه به زبان روستائیان وجود دارد ولی واقعیت همان کابوس قلعه است آثار زیست و پادشاه نشین قلعه مشخص است.
💡 عشق با معشوق یاران مصاحب کافری است آشنای گل نگردد آشنای عندلیب
💡 کافر بوقت مردن روی آورد بدان رو چون روی نیک بیند، از بد شود پشیمان