لغت نامه دهخدا
چاشت فراخ. [ ف َ ] ( اِ مرکب ) نزدیک ظهر. ضُحاء؛ چاشت فراخ، یا وقتی که قریب نصف شدن رسد روز. ( منتهی الارب ). و رجوع به چاشتگاه فراخ شود.
چاشت فراخ. [ ف َ ] ( اِ مرکب ) نزدیک ظهر. ضُحاء؛ چاشت فراخ، یا وقتی که قریب نصف شدن رسد روز. ( منتهی الارب ). و رجوع به چاشتگاه فراخ شود.
نزدیک ظهر. ضحائ. چاشت فراخ یا وقتیکه قریب نصف شدن رسد روز.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درویش او را نام نه گر چاشت باشد شام نه وندر دلش آرام نه از مهر بر جانش رقم
💡 مُسلَّم کسی را بود روزهداشت که درماندهای را دهد نان چاشت
💡 به چاشت روزه خود را به باده کرد افطار حواله اش چو سفیهان به وقت شام نکرد
💡 پیرمردی ز کسانش به حضورم بگماشت خانه بی شمع و سیه پرده تاریکی چاشت
💡 همان به است که بر روزگار چاشت خوریم ز پیش آنکه خورد روزگار بر ما شام