پیچ درپیچ

لغت نامه دهخدا

پیچ درپیچ. [ دَ ] ( ص مرکب ) پیچ پیچ. پیچ واپیچ. پیچاپیچ. پرپیچ. دارای پیچ بسیار. پرشکن. تودرتو. خم اندرخم. درهم و بسیار مشکل. ( فرهنگ نظام ). هر یک از خمهای چیزی بر روی خویش گردیده:
دست در هم زده چون یاران در یاران
پیچ درپیچ چنان زلفک عیاران.منوچهری.پای میکوفت با هزار شکن
پیچ درپیچ تر ز تاب رسن.نظامی.ره عقل جز پیچ درپیچ نیست
بر عارفان جز خدا هیچ نیست.سعدی.ندیدم چنین پیچ درپیچ کس
مکن هیچ رحمت بر این هیچکس.سعدی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دارای پیچ و خم پر پیچ و خم پیچا پیچ پیچ اندر پیچ: دست در هم زده چون یاران در یاران پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران. ( منوچهری )

جمله سازی با پیچ درپیچ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز غم سنبل افتاد درپیچ وتاب برفت از رخش رنگ وازچشمش آب

ترکش یعنی چه؟
ترکش یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز