لغت نامه دهخدا
نوش طبع. [ طَ ] ( ص مرکب ) دارای طبعی شیرین و لطیف. ( فرهنگ فارسی معین ):
درّبار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل
جانفروزو دلگشا و غمزدا و لهوتن.منوچهری ( از فرهنگ فارسی معین ).
نوش طبع. [ طَ ] ( ص مرکب ) دارای طبعی شیرین و لطیف. ( فرهنگ فارسی معین ):
درّبار و مشکریز و نوش طبع و زهرفعل
جانفروزو دلگشا و غمزدا و لهوتن.منوچهری ( از فرهنگ فارسی معین ).
( صفت ) دارای طبعی شیرین و لطیف: (( دربار و مشکریز و نوش طبع و زهر فعل جانفروز و دلشگا و غمزدا و لهو تن. ) ) ( منوچهری )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لعلش که بود از خم اسرار باده نوش یکباره برد ازمن سرمست عقل و هوش
💡 دوش در خواب لب نوش تو را بوسیدم خواب ما به بود از عالم بیداری ما
💡 بیفگندند بار فرقت از دوش ز مِیْ دادند کشت عشق را نوش
💡 آنچه را تو نوش دیدی نیش بود آنچه را جدوارخواندی بیش بود
💡 کرده بودم ز وصل جامی نوش میآن جام را خمار این بود