لغت نامه دهخدا
فسرده گشتن.[ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) افسردن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فسردن و فسرده شدن شود.
فسرده گشتن.[ ف ُ / ف ِ س ُ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) افسردن. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فسردن و فسرده شدن شود.
( مصدر ) افسردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خون در دل من فسرده بینی ده تو چون غنچه اگر من سر دل باز کنم
💡 از آب و می آتشکده ها گشت فسرده وز تاب و می آموخت کواکب سیران را
💡 رنگین میی که بر کفن مرده گر چکد در تن رگ فسرده شود شاخ ارغوان
💡 خود خون فسرده دلم پاک بریز کس نطلبد از تو خونبهای دل من
💡 کسی کز عشق خالی شد فسردهست گرش صد جان بوَد بیعشق مُردهست
💡 بدین گونه تنم را مهر کردهست که نیمی سوخته نیمی فسردهست