شبخون زدن

لغت نامه دهخدا

شبخون زدن. [ ش َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) به شب تاختن. شب هنگام حمله کردن. شبیخون زدن:
القصه ز شبخون زدن کیر کسان
باکون فراخ تنگدل بنشستی.ملا ابوالبرکات.شب چو دل سر میکند حرفی ز درد هجر دوست
گریه شبخون میزند افسانه در خون میرود.ملا ابوالبرکات.بر سر ما تیره روزان یار شبخونی زده ست
دربر او چون شفق دیدم قبای آل را.سراج الشعرا.رأی تو رأیتی است که گیسوی پرخمش
شبخون روشنی به شب تار میزند.شانی تکلو.شاهد و پیمانه و ساز و گل و مهتاب هست
گر زنم بر توبه شبخون یک جهان اسباب هست.عبدالرسول استغنا.

فرهنگ فارسی

به شب تاختن شب هنگام حمله کردن

جمله سازی با شبخون زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شبخون آرند بر حصارش چون سایه کنند خاکسارش

💡 سپاه عشق می آریم اکنون که تازم بر شکیب او به شبخون

ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز