سرد گو ی
مترادفها
سنگدل، بیاحساس، بیعاطفه، سردمهر
متضادها
گرمگیر، صمیمی
لغت نامه دهخدا
سردگوی. [ س َ ] ( نف مرکب ) کنایت از کندطبع. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( برهان ). || کسی که به سخن گفتن مردم را آزار کند. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کسی که مردم را به سخنان سخت و درشت و راست برنجاند. ( برهان ). || کنایه از ناموزون. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کنایه از مردم ناموزون. ( برهان ).
فرهنگ فارسی
( سرد گو ی ) ( صفت ) ۱ - کسی که به سخنان خود مردم را برنجاند. ۲ - غیر فصیح. ۳ - کند طبع. ۴ - ناموزون.، کنایت از کند طبع بودن یا کسی که بسخن گفتن مردم را آزار کند.
جمله سازی با سرد گو ی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم
💡 عاشق ز سرد مهری ایام فارغ است فصل خزان به چهره چون زر چه می کند
💡 مگر از سردی آب قناعت بگسلد این سگ وگرنه ناگزیرآمد که پیوندد به دنبالش
💡 در لباس آب کوثر میکند جولان سرشک آههای سرد سرو باغ جنت میشود
💡 کرده ام قطع نظر از گرم و سرد روزگار بی نیاز آیینه ام از صیقل و خاکسترست
💡 سینههای گرم میگردد خنک از آه سرد این سفال تشنه را سیراب، ریحان میکند