توده ٔ کافور
لغت نامه دهخدا
توده کافور. [دَ / دِ ی ِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) انبار برف. ( ناظم الاطباء ). بمجاز، تل برف. پشته برف:
بر کوه از آن توده کافور گرانبار
خورشید سبک کرد سر آن بار گران را.سنائی.گر به دی مه بر زمین مرده از بهر حنوط
توده کافور و تنگ زعفران افشانده اند.خاقانی.|| تن و سرین سفید. ( ناظم الاطباء ). || تلی از کافور. پشته کافور.
فرهنگ فارسی
انبار برف ٠ پشته برف
جمله سازی با توده ٔ کافور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تودهٔ کافور اگر پنهان شد اندر کوهسار سوسن کافورگون در بوستان آمد پدید
💡 قطران مشک و خالش از مُشک و گل مُسَلسَل کافور آب و خاکش از شیر و می مرکب
💡 به این نسبت که دارد آشنایی با لب لعلش نمک، با زخم من، چون مرهم کافور میسازد
💡 - «بوی کافور، عطر یاس» به کارگردانی بهمن فرمانآرا محصول ۱۳۷۸ از هجدهمین جشنوارهٔ فیلم فجر
💡 وی با ساخت بوی کافور، عطر یاس و خانهای روی آب نظر بسیاری از مخاطبان و منتقدان را به خود جلب کرد.
💡 بوی خوش نمد به کار اندر سراسر کوی او زان که خاک کوی او از عنبر و کافور بود