اندر دمیدن

لغت نامه دهخدا

اندردمیدن. [ اَ دَ دَ دَ ] ( مص مرکب ) دمیدن. فوت کردن در چیزی:
نونداسب او بوی اسبان شنید
خروشی برآورد و اندردمید.فردوسی.همه را بکوبند و بپزند و اندردمند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). صفت دارویی که اندردمند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). و رجوع به دمیدن شود.

فرهنگ فارسی

دمیدن. فوت کردن در چیزی

جمله سازی با اندر دمیدن

💡 دمیدن (مهر)، روستایی از توابع بخش اسیر شهرستان مهر در استان فارس ایران است.

💡 تیرهای سوزن مانند را با نی دمیدنی روی نقاط سوزنی سطح بدن شخص بیمار پرتاب می‌کند. سوزنهای آهنی در عصرآهن

💡 «چیزی که او با رفتارش و نه با گفتارش به من آموخت، توانایی تبدیل نت‌ها به پیام‌هایی زنده، دادن یک شکل و یک معنی به جمله‌ها و دمیدن زندگی در موسیقی بود».

💡 چون ز خاک خاکساری گل دمیدن سر کند سر شود یک دستهٔ گل خاک بر سر کرده را

💡 از دمیدن خطش اشک من به دامن ریخت هاله بر مهش بنگر، لاله در کنارم بین

💡 این دشت را سموم نسیم است و شعله آب این سبزه را امید دمیدن ز بهر چیست

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز