ابن قوام

لغت نامه دهخدا

ابن قوام. [ اِ ن ُ ق َ ] ( اِخ ) ابوبکر بالسی صوفی. متوفی به سال 658 هَ.ق.

فرهنگ فارسی

ابوبکر بالسی صوفی

جمله سازی با ابن قوام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای نگهدار زمین وای قوام آسمان دادخواهی کن برای دوستان از دشمنان

💡 مواضع حزب سعادت چنان متکی بر مسائل عشیره‌ای بود که حتی سبب شد تا این حزب با اتحادیه عشایری قوام‌السلطنه هم متحد شود.

💡 جز مهر دلبری که قوام حیات ازوست تن را نمود دان و روان را سراب گیر

💡 احمد قوام (۸ دی ۱۲۵۶– ۳۱ تیر ۱۳۳۴) سیاستمدار ایرانی بود که در ایران قاجاری و پهلوی از ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۱ پنج بار[الف] به‌عنوان نخست‌وزیر ایران فعالیت کرد.

💡 چراغ دولت و شمع سپاه و شمسه ملک قوام دین و جمال جهان و فخر انام

💡 و با آن رفع نيازمنديهاى خويش را مى كنند. سپس اين دو گروه (سپاهيان و مالياتدهندگان ) جز با گروه سوم قوام و پايدارى نمى پذيرند و آنها عبارتند از:

صنعت یعنی چه؟
صنعت یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز