پوست تخته

لغت نامه دهخدا

پوست تخته. [ ت َخ ْ ت َ / ت ِ ] ( اِ مرکب ) تخته پوست. قطعه پوست. پوست تخت:
پادشاه ملک فقریم و قناعت رخت ماست
طاقی ما تاج ما و پوست تخته تخت ماست.نصیرای بدخشانی.بپوست تخته ابلق نشین چو درویشان
مخواه تخت منقش ز آبنوس و ز عاج.سالک یزدی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) پوست تخت

جمله سازی با پوست تخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شود آن پوست تخته، تختم باز گردد از خواب، چشم بختم باز

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز