قشاء
مترادفها
پوست، غشا، لایه
لغت نامه دهخدا
قشاء. [ ق ِ ] ( ع اِ ) ج ِ قشوة. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به قشوة شود. || پوست درخت. ( بحر الجواهر ) ( مهذب الاسماء ). رجوع به قشا شود.
قشاء. [ ق ُ ] ( ع اِ ) بزاق و آب دهن. ( اقرب الموارد ). رجوع به قَشا شود.
جمله سازی با قشاء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 عصب یا Nerve بینایی در درجه اول اطلاعات را از طریق thalamus به قشاء مغزی (cerebral cortex) ارسال میکند.