فرهنگ معین
(مُ عَ لَ ) (اِ. ) (عا. ) با سر به زمین خوردن، شدیداً به زمین خوردن.
(مُ عَ لَ ) (اِ. ) (عا. ) با سر به زمین خوردن، شدیداً به زمین خوردن.
( اسم ) با سر بزمین خوردن شدیدا بزمین خوردن.
(عا.)
با سر به زمین خوردن، شدیداً به زمین خوردن.
💡 معلق شد سبوی غنچه از شاخ سرا پا لاله جام آمد خوش آمد
💡 بخط امام مالکان رحمةاللّه علیه دیدم که نبشته بود کی زنی را درمجلس شیخ حالتی درآمد، خویشتن را از بام بلند درانداخت، شیخ اشارت کرد، در هوا معلق ماند، زنان دست دراز کردند و زن را بر بام کشیدند، دامن اودر میخی ضعیف آویخته دیدند.
💡 چو شیشه معلق شد اندر طناب برآبش نهادند همچون حباب
💡 نمی دانم که در زلفش چه آید بر سر دل ها به هنگام معلق چون معلق زلفش آویزد
💡 منصور غنچه را ذکر اناالحق است بردار شاخسار ز آن رو معلق است
💡 از هر مژه محتشم ای گوهر سیراب از بهر نثارت در نابیست معلق