لغت نامه دهخدا
کوردل شدن. [ دِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کورباطن شدن: العمی؛ کوردل شدن. ( زوزنی ). عمی؛ کوردل شدن. ( ترجمان القرآن ). عُمیان؛ کوردل شدن. ( دهار ).
کوردل شدن. [ دِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کورباطن شدن: العمی؛ کوردل شدن. ( زوزنی ). عمی؛ کوردل شدن. ( ترجمان القرآن ). عُمیان؛ کوردل شدن. ( دهار ).
کور باطن شدن: العمی کور دل شدن. عمی کور دل شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جرم از اجرام ندانند به جز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیرهسران
💡 شمع برهان ز پی کوردلان ریخته اند گر نه کورست دلت، پس طلب برهان چیست؟
💡 چشم شناسا نداشت هر که به جمعت ندید کوردلان را سزاست دیدن و نشناختن
💡 دیده در روضه عقبی بتو روشن نشود کوردل را گهر چشم نظر بر دنییست
💡 اگر این کوردلان را تو به مردم شمری من نخواهم که مرا خلق ز مردم شمرند
💡 نصیب کوردلان است نعمت دنیا تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس