لغت نامه دهخدا
کامگاری یافتن. [ ت َ] ( مص مرکب ) پیروزی یافتن. غلبه یافتن:
زهی بر خرد یافته کامگاری
زهی بر هنر یافته کامرانی.فرخی.ترا بند کردند تا دیو بر تو
نیابد دگر قدرت و کامگاری.ناصرخسرو.
کامگاری یافتن. [ ت َ] ( مص مرکب ) پیروزی یافتن. غلبه یافتن:
زهی بر خرد یافته کامگاری
زهی بر هنر یافته کامرانی.فرخی.ترا بند کردند تا دیو بر تو
نیابد دگر قدرت و کامگاری.ناصرخسرو.
پیروزی یافتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو با این کامگاری بردباری هزاران آفرین بر بردباران
💡 بِدو گُفتِ: «ایْ جَهانِ کامگاری چرا بر منْ هَمی افسوس داری؟
💡 به کامگاری جز فرش خرمی مسپر به شادمانی جز دل به خرمی مسپار
💡 خورشها فرستید و یاری کنید چه برما همی کامگاری کنید
💡 دهد جون نور هستی هرکسی را به قدر پایهٔ خود کامگاری
💡 نعمت و ناز و کامگاری هست بر همه نیک و بد تو داری دست