کامروا گشتن

لغت نامه دهخدا

کامروا گشتن. [ رَ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) کامروا شدن.برخوردار شدن. متمتع گشتن. بهره یافتن:
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند.حافظ.رجوع به کامروا و کامروا شدن شود.
- کامروا گشتن بر کاری؛ غلبه یافتن. پیروز گشتن. چیره شدن:
هر که او خدمت فرخنده او پیشه گرفت
بر جهان کامروا گردد و فرمانفرمای.فرخی.ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
از همه ترکان چون ترک من امروز کجاست.فرخی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بمراد و مقصود خود رسیدن بکام دل زیستن کامیاب شدن: [ من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عحب ? مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند ]. ( حافظ )

جمله سازی با کامروا گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در غریبی زوطن کامروا می گردد در وطن هرکه نگردد ز غریبان غافل

💡 شوی ز نعمت الوان خلد کامروا به خون دل گذرانی اگر مدار اینجا

💡 از هر مراد کامروا باد آنکه گفت ترک مراد صندل هر دردسر بود

💡 هوس از حسن شود کامروا بیش از عشق جیب و دامان تهی طفل ز بستان نبرد

💡 ساقیا در قدح افکن می گلرنگ کزو صورت رأی شه کامروا می‌آید

💡 بتخت ملک چو افراسیاب شاه نشست بامر و نهی جهان کامران و کامروا