لغت نامه دهخدا
( چاره آراستن ) چاره آراستن. [ رَ / رِ ت َ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن. موجبات انجام کاری را فراهم نمودن:
به گنج و درم چاره آراستم
کنون آن چنان شد که من خواستم.فردوسی.بر این گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند.فردوسی.
( چاره آراستن ) چاره آراستن. [ رَ / رِ ت َ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن. موجبات انجام کاری را فراهم نمودن:
به گنج و درم چاره آراستم
کنون آن چنان شد که من خواستم.فردوسی.بر این گونه از جای برخاستند
همه شب همی چاره آراستند.فردوسی.
( چاره آراستن ) تدبیر کردن. موجبات انجام کاری را فراهم نمودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کار خود را چاره از آه سحر جویند خلق چاره کار من از آه سحر بگذشت حیف
💡 و بعضى از آنها يكى را علتى يافته بود، علاج كرد و خود به آن علت دچار و گرفتارآمد و به كار علاج پرداخت. گفتندش: چرا داروئى ننوشى و به چاره خود نكوشى ؟
💡 چشم: بلى چنين است، ولى چاره اى نيست از اين كه مقدارى درباره دوست خود (قلب ) بحثنموده تا مختصر شناختى در حق آن پيدا كنيم.
💡 کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمش کو دل که علاجِ دلِ حیران کنمش
💡 و بخاطر اين مسايل چاره اى نيست كه اشاره گذرايى داشته باشيم در آنچه متعلقاحوال و كيفيتهاى مسواك و اوقات مسواك مى باشد پس ما مى گوييم:
💡 بگفتا که باید یکی چاره کرد به چاره شود بی غم آزاد مرد