پیل پیلی رفتن
لغت نامه دهخدا
پیل پیلی رفتن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) ( فعل اتباعی ) چون مستان به هر طرف متمایل گشتن به گاه رفتن. بر سر پای نتوانستن ایستادن چنانکه مستی مست.رفتن در حال تمایل به این سو و آن سو و نزدیک بسقوطو افتادن بودن چنانکه مستی مست یا تریاک خورده یا آنکه او را سخت خواب فرو گرفته بود. پیل پیلی خوردن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) پیل پیلی خوردن
جمله سازی با پیل پیلی رفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هیبت او کز جوارح میرود جنبش برون میتواند بست پیلی را به تار پرنیان
💡 برآمدگی در غلاف خارجی قرار گرفته است در ورودی ماهیچه پیلی pili.
💡 وگر یک نیزه آرد بر تو زوری که گر پیلی بخاک افتی چو موری
💡 فکندی به هر زخم پیلی نگون بکشتی به هر حمله ده تن فزون
💡 چو پیلی به اسپ اندر آورد پای بیاورد چون باد لشکر ز جای