پیروزه ٔ بواسحاق
لغت نامه دهخدا
پیروزه بواسحاقی. [ زَ / زِ ی ِ اِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) فیروزه منسوب به کان بواسحاق به نیشابور. پیروزه ٔآن کان را بواسحاقی گویند. ( از برهان ):
راستی خاتم پیروزه بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود.حافظ.اما ظاهراً این لغت مأخوذ از همین شعر حافظ و ناشی از درنیافتن مراد شاعر است در اشاره بممدوح خود شیخ ابواسحاق اینجو پادشاه فارس که بدست امیرمبارزالدین محمد مظفری کشته شده است.
جمله سازی با پیروزه ٔ بواسحاق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل