پردخت ماندن

لغت نامه دهخدا

پردخت ماندن. [ پ َ دَ دَ ] ( مص مرکب )(... از ) خالی ماندن از. تهی ماندن از:
نبشته چنین بد مگر بر سرت
که پردخت ماند ز تو کشورت.فردوسی.کجا گفته بودش یکی پیش بین
که پردخت ماند ز تو این زمین.فردوسی.چو او [ هومان ] را پیاده بدان رزمگاه
بدیدند گردان توران سپاه
که پردخت ماند همی جای اوی
ببردند پرمایه بالای اوی.فردوسی.- پردخت ماندن جای از؛ خلوت کردن از. خالی کردن از:
مرا از پدر این کجا بدامید
که پردخت ماند کنارم ز شید.فردوسی.مر استاد او را بر خویش خواند
ز بیگانگان جای پردخت ماند.( منسوب به عنصری از لغت نامه اسدی ).سبک پهلوان جای پردخت ماند
سپه، نامه بسپرد و بد تا بخواند.اسدی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- تهی ماندن خالی ماندن. ۲- خالی کردن پردخت کردن.

جمله سازی با پردخت ماندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از آن بدکنش دیو روی زمین بپرداز و پردخت کن دل ز کین

💡 شدند انجمن دیو بسیار مر که پردخت مانند ازو گاه فر

کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز