لغت نامه دهخدا
ویل جوی. [ وَ / وِ ] ( نف مرکب ) جوینده ویل. مصیبت خواه. خواهان اندوه کسی را:
بداندیش دشمن بود ویل جوی
که تا چون ستانی از او چیز اوی.بوشکور.
ویل جوی. [ وَ / وِ ] ( نف مرکب ) جوینده ویل. مصیبت خواه. خواهان اندوه کسی را:
بداندیش دشمن بود ویل جوی
که تا چون ستانی از او چیز اوی.بوشکور.
جوینده ویل مصیبت خواه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (۲۴) ویل آن روز دروغ زن گیران را.
💡 وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِینَ (۳۷) ویل آن روز دروغ زن گیران را.
💡 بچاه ویل همی ماند این سرا که در آن هر آنکه افتد در خانمانش واویلاست
💡 از باشگاههایی که در آن بازی کردهاست میتوان به باشگاه فوتبال شفیلد ونزدی و باشگاه فوتبال پورت ویل اشاره کرد.
💡 نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد در هفتاد و نهمین دوره جوایز اسکار، ویل اسمیت
💡 چو آن گروه دو فرسنگ راه ببریدند به امر یزدان پروای و ویل شدکه ودر