لغت نامه دهخدا
هاج و واج ماندن. [ ج ُ دَ ] ( مص مرکب ) متحیر ماندن. سرگشته ماندن. سرگردان ماندن. || دست و پا گم کردن. || گیج ماندن.
هاج و واج ماندن. [ ج ُ دَ ] ( مص مرکب ) متحیر ماندن. سرگشته ماندن. سرگردان ماندن. || دست و پا گم کردن. || گیج ماندن.
💡 گرچه هر خاری به دامن گل ازان گلزار چید بیشتر گلهای باغ حسن او ناچیده ماند
💡 مرا زباغ وصالت نه بوی ماند و نه رنگ مرا زداغ فراقت نه هوش ماند و نه هال
💡 ماند حیران با دل غم از جواب نی ذهاب او را میسر نی ایاب
💡 من خاکِ چنان بادم کو زلفِ تو جنباند در آتشم از آبی کاندامِ تو را ماند
💡 گفتی اثری در تب عشق از تو نمانده در آتش سوزنده چه ماند اثر از مو