نکو خوه

لغت نامه دهخدا

نکوخوه. [ ن ِ خوَه ْ / خُه ْ ] ( نف مرکب ) نکوخواه:
برنکوخوه به کف راد کنی خواسته بذل
به سر تیغ کنی خون بداندیش تلف.سوزنی.شود نکوخوه او برشده به جاه خطیر
فروفتاده بداندیش او به چاه خطر.سوزنی.

فرهنگ فارسی

نکو خواه.

جمله سازی با نکو خوه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت از دل هوس روی نکوی تو نرفت

💡 بد نکردی و خود نکو دانی کاین نکوئی کجا فرستادی

💡 با آنکه نیست خوی توبا ما چنان نکو سر باری حدیث بد آموز خوشترست

💡 ولیکن در جواب آن راست گفتار نکو اندیشه ای کرده دگر بار

💡 تا که ایمانت شود محکم از او مهر او میدار در جانت نکو

💡 تن آسانی و بی غمی خو کنی نکو بشنو از من نه نیکو کنی

حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
رویش یعنی چه؟
رویش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز