نان نخور

لغت نامه دهخدا

نان نخور. [ ن َ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) ممسک.لئیم. پست. که دارد و نمیخورد. که بغایت ممسک است. که نان خودش از گلویش پائین نمیرود از غایت لئامت.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - لئیم خسیس ممسک. ۲ - تنگدست فقیر.

جمله سازی با نان نخور

💡 سرت ار به چرخ ساید نخوری فریب عزت که همان کف غباری به هوا رسیده باشی

💡 اى كميل ! به اقوامى كه نماز طولانى مى گذارند و مدام روزه مى گيرند واهل صدقه هستند و گمان مى برند كه آدمهاى موفقى هستند، فريب نخور و شيفته آنان مباش.

💡 هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش

💡 اول روزى خدا را نخور هر چه ميخواهى گناه بكن. دوم از مملكت خدا بيرون برو هر چهميخواهى گناه بكن. سوم مكانى را طلب بكن كه خدا ترا نبيند هر چه ميخواهى گناه بكن

💡 حال آن به که تو هم باده‌خوری و نخوری بیش از این عصه ماضی و غم مستقبل

💡 دارن حاضر شده بود که از خون حیوانات تغذیه کنه اما خون انسان نمی‌خورد و کرپسلی هم به او میگفت که اگه خون انسان نخوری خواهی مرد.

انکار کردن یعنی چه؟
انکار کردن یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز