لغت نامه دهخدا
موکب داری. [ م َ / مُو ک ِ ] ( حامص مرکب ) سرپرستی سواران و پیادگان که در التزام رکاب پادشاهند. جلوداری. ( آنندراج ):
به موکب داریش ناموس اکبر
خرامان گشته چون طاوس انور.امیرخسرو ( از آنندراج ).رجوع به موکب شود.
موکب داری. [ م َ / مُو ک ِ ] ( حامص مرکب ) سرپرستی سواران و پیادگان که در التزام رکاب پادشاهند. جلوداری. ( آنندراج ):
به موکب داریش ناموس اکبر
خرامان گشته چون طاوس انور.امیرخسرو ( از آنندراج ).رجوع به موکب شود.
سرپرستی سواران و پیادگان که در التزام رکاب پادشاهند ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده گرد لوای سام بین موکب حام لشکری
💡 در مجالی که کشد موکب اوصاف تو صف وهم را وسعت آن کو که کند میدانی
💡 زخامۀ توکلیددرمعانی ساخت زگرد موکب تو توتیای اغبرکرد
💡 در ظلمت ار بیاد تو رفتی بسوی آب بودی دلیل موکب اسکندر آفتاب
💡 بهر کشور قدم زد موکب عشق امیر عقل فرمانی ندارد
💡 دوش چون موکب سلطان خیالش برسید اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید