ملک زدای

لغت نامه دهخدا

ملک زدای. [ م ُ زَ / زِ ] ( نف مرکب ) از میان بردارنده ملک. نابودکننده سلطنت:
ای ملک زداینده هر ملک زدایان
ای چاره بیچاره و ای مفزع زوار.
منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی چ 1 تهران ص 126 ).
عدو ببندند از حمله های دهرنورد
جهان بگیرند از تیغهای ملک زدای.عثمان مختاری ( دیوان چ همایی ص 512 ).

فرهنگ فارسی

از میان بر دارنده ملک. نابود کننده سلطنت.

جمله سازی با ملک زدای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای

💡 از دوده عداوت و، جهلست ظلمتش شمع محبت آمده ظلمت زدای او

💡 گو صیقل تیغ جان زدای غم دوست بزدای ز زنگ هستی آئینه من

💡 دست به رادی گشای طبع به شادی زدای روز به دولت شمر عمر به راحت گذار

💡 روشن شبی که شمع شبستان من شوی ظلمت زدای کلبه احزان من شوی

💡 صائب به غیر سیه پرجوش عشق نیست امروز ساغری که شود غم زدای من

ص یعنی چه؟
ص یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز