لغت نامه دهخدا
مریض داری. [ م َ ] ( حامص مرکب ) عمل مریض دار. بیمارداری. پرستاری.
مریض داری. [ م َ ] ( حامص مرکب ) عمل مریض دار. بیمارداری. پرستاری.
پرستاری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مریض کشور عشقم عجب نبود اگر باشد مرا بالین ز خاره بستر از ریگ بیابانها
💡 به دلیل استحکاماتی که دشمن از خود نشان میداد، مِرمِررو به فکر دیگری افتاد؛ وی ابتدا خبر مریضی و بیمار بودن خود را داد و پس از مدتی شایعه کرد که از دنیا رفته است.
💡 پیرمرد مریضی نزدیک به مرگ که سررشته کارهایش را در دست خدا میداند.
💡 داند مریض خویشم و آسوده خوانَدَم من در گمان اینکه به دردم نمیرسد
💡 ۱ــ استرداد اسرای انگلیسی که هشت نفر بودند و دو نفرشان را به سبب مریضی و به مقتضای عالم انسانیت مرخص کرده بودند.
💡 من مریض عشقم ای جانان و با جان طالبم آن لب و دندان که بر هر درد بیدرمان دواست