لغت نامه دهخدا
لعاب دانه. [ ل ُ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) بزوری که چون تر نهند ( خیس کنند ) لعابی در روی پدید آرند، چون: اسفرزه و قدومة.
لعاب دانه. [ ل ُ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) بزوری که چون تر نهند ( خیس کنند ) لعابی در روی پدید آرند، چون: اسفرزه و قدومة.
( اسم ) دانه هایی که چون خیس کنند لعابی پدی آورند (مانند اسفرزه قدومه و غیره ).
💡 در تنگنای حلقه این اژدهای پیر شد چون لعاب افعی در حلق من زلال
💡 مرحبا ای نوشدار مزاج روزگار کز تو در کام حسود است افعی غم را لعاب
💡 در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد
💡 چومهره بازئی دیدم که دمبدم نبود ز زیر حقه مینا زمانه لعاب
💡 در گردش است لعبت و لعاب در کمین در جنبش است خامه و نقاش در قفا
💡 اندر بیان لفظ تو زرین شود سخن و اندر دهان کلک تو مشکین شود لعاب