لغت نامه دهخدا
لب سپید کردن. [ ل َ س َ /س ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دندان سپید کردن. کنایه از تبسم کردن باشد یعنی نیم خند شدن. ( برهان ):
زان تا لبی سپید کند هر سیه زبان
دردا که چون زبان قلم گشت دفترم.سید حسن غزنوی.
لب سپید کردن. [ ل َ س َ /س ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دندان سپید کردن. کنایه از تبسم کردن باشد یعنی نیم خند شدن. ( برهان ):
زان تا لبی سپید کند هر سیه زبان
دردا که چون زبان قلم گشت دفترم.سید حسن غزنوی.
( مصدر ) تبسم کردن: زان تالبی سپید کند هر سیه زبان دردا که چون زبان قلم گشت دفترم. ( حسن غزنوی لغ. )
💡 نه بی وصل تو روزم را سپیدی است نه بی هجرت گلیمم را سیاهی
💡 بس که شد دشمن این باز سپید تاش چون زاغ سیه گشت گلیم
💡 بر آورد از سپیدی تا سیاهی ز مغرب تا به مشرق نام شاهی
💡 هر خربطی بآب سیه سر فرو برد آنجا که از گریز بر آید سپید باز
💡 روی و موی تو نامهٔ خوبی است چه بود نامه، جز سپید و سیاه
💡 آن سیاهی بر آن سپیدی بین که چه مطبوع و خوش گل افتاده است